خرید بک لینک
این یادداشت غم و شادی...+شهادت سرور زنان دو جهان بر محبانش تسلیت باد+...سهشنبه یکی از دهمیا میگفت شب اگه ۱۰ بخوابم صبح دیر بیدار میشم، اگه ۱ بخوابم صبح زود بیدار میشم[منم دقیقا همین ساعت باید بخوابم]. امروز صبح مسابقات مدرسهای بود. من برای ترتیل اسم نوشته بودم ولی نرفتم؛ من یه رقیب دارم که اسمشو زودتر از هر اسمی میبینید، ضمنا به جایی نرسیدهم که حتی به مرحله دوم برسم، دلیل سومو یادم نمیاد. امروز صبح حسین(که یه بار میگفت من حتی ۱۵بار کنکور میدم تا پزشکی تهران قبول شم) برای درس کارآفرینی، درباره رشته پزشکی تحقیق آورده بود حرفایی زد که ناامیدکننده بود. تهش جدی گفتم پس کوچ کنیم به هنرستان حسن خندید(وقتی موقع صحبت جدی لبخند میزنم). تو کلاس ادبیات جواد میخواست شعرخوانیو با لحن بخونه. شروع کرد با لحن کرد(معادل موسیقی ایرانیو نمیدونم چی میشه) خوند. چشمام خیس شد. برگشتم به بچهها نگاه کردم، دیدم حسن داره اشک پاک میکنه[یعنی چکار کرد! پس اینکه میگن کرد گاهی میتونه از صبا غمگینتر باشه اینه]. ظهر بنده خدا یه شعر و یه داستان نوشته بود داد خوندم. شعرش درباره شکست بود؛ هرچی میخوندم درباره من و محمدعلی بود شک کردم درباره من که نبود... داستانشو الان یادم نمیاد ولی خیلی خوب بود؛ یه معلم با لهجه خوش اومد بچهها رو شکوفا کرد(از لهجه خوش منظوری داشتم که شاید ۲نفر درک کنن، چون تو مدرسهن).

برچسب: نویسنده: نرگس نجفی تاريخ: سه شنبه 17 بهمن 1396 ساعت: 11:43

صفحه بندی